ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۱۶, دوشنبه

یک چیزی همین اخیر منتشر شد مثلن یک دقیقه این‌ها پشتِ صحنه‌ی «جداییِ نادر از سیمین» صحنه‌ای که این یارو حالا اول صبحی اسمِ بازی‌گرش یادم نیست داشت پدرش را در حمام می‌شست و بعد از آوارِ همه‌چیز که ریخته‌بود رویِ سرش زد زیرِ گریه و سرش را گذاشت رویِ شانه‌ي پدر.
خب این را که همه در فیلم دیده‌بودیم. پشت‌صحنه‌هه محمود کلاری را نشان می‌داد که وقتی گرفتنِ نما تمام می‌شود چشم از چشمیِ دوربین برمی‌دارد و بغض کرده و اشکش را پاک می‌کند.
این بغضِ محمود کلاری را امشب بیش‌تر فهمیدم وقتی داشتم مادر را از دست‌شویی برمی‌گرداندم اتاقش و نه زانوهایش توان داشت و نه کمرِ من و مجبور شدم وسطِ راه بنشانمش زمین که هر دوتامان استراحت کنیم و زمین نخوریم. منتی نیست. ناله‌ای هم آن‌چنان نیست. حالا همین پستِ وبلاگ ناله است البته. صبح تو اداره به یکی از هم‌کارها می‌گفتم عادت کرده ام و کنار آمده‌ام. واقعن هم عادت کرده‌ام. پنج شیش ماهی می‌شود. حالا چهار پنج سالی که این‌جور زمین‌گیر نبود به کنار. غصه می‌خورم ولی نه زیاد. وقتی وسطِ روز مجبورم از اداره فرار کنم بیایم خانه اعصابم مثلِ آن اول‌ها خورد نمی‌شود. وقتی دوایش گیر نمیاید نمی‌شینم رو نیمکتِ جلویِ داروخانه‌ی سرِ میدانِ توحید سیگار بکشم. می‌دانم دواهاش کجا هست می‌دانم کِی باید براش چی درست کنم. صبورتر شده‌ام و می توانم بنشینم به خاطراتی که هزار هزار بار برایم تعریف کرده گوش کنم.
ولی اون بغض و اشکِ محمود کلاری و گریه‌ي اون بازی‌گره که اسمش هنوز یادم نیامده هم هر از چندی هست که آدم را درب و داغون می‌کند. آدم می‌فهمد چه‌قدر ناتوان و کوچک است. چه‌قدر ریز است و هر کلوخی روش بیفتد له می‌شود. هر دستی بهش بخورد می‌افتد تهِ چاه. این چیزها را آدم نباید بفهمد. این می‌زند اون عادته را برایِ چند ساعت خراب می‌کند. البته بعد باز درست می‌شود همه‌چیز.
این را قبلن گفته‌ام این‌جا؟ تو توییتر که گفته‌ام. برایِ خودم جمله‌ای اختراع کرده‌ام «بعضیام این‌جوری زندگی می‌کنن دیگه» به «این‌جوری» زندگی کردن عادت کرده‌ام و مثلن شده مثلِ زندگیِ معمولی. خیالی هم نیست. مگر بقیه چه‌جوری زندگی می‌کنند؟ خیلی‌ها «این‌جوری»تر از من و ما زندگی می‌کنند و صداشان هم درنمی‌آید. دربیاید هم به گوشی نمی‌رسد. ما زیادم «این‌جوری» نیستیم. تازه ما خوباشیم.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۳۰, چهارشنبه



خیلی‌ها دیده‌ام که می‌گویند «تراپیست». من می‌گویم همان روان‌کاو. نمی‌دانم از رو همان کرمی است که به جانِ مردم افتاده انگلیسیِ لغت‌ها را را بگویند است یا نمی‌خواهند این لفظِ روا‌ن‌کاو از دهان‌شان بیرون بیاید. فکر می‌کنند بگویند تراپیست، یک‌جور تلطیف کردن و ایرادزدایی از روان‌کاو است. مثلِ خانه‌ی سال‌مندان که می‌گویند سرایِ سال‌مندان. یا زندانِ اوین که می‌گویند ندامت‌گاهِ اوین. این آخری که برعکس نهند نامِ زنگی. چند تا از آن‌هایی که آن‌جا هستند نادم اند؟ از همان دزد و کلاه‌بردارهاش بگیر تا زندانی‌هایِ سیاسی‌اش. اسم‌ها را جورِ دیگری می‌گویند چون فکر می‌کنند اسمِ اصلی‌اش زشت است که همان‌جوری بگویند.  لفظِ تراپیست را حجابِ این معنی می‌کنند که وضعِ روان‌شان به‌هم ریخته و آشفته است و یکی با عکسِ قاب‌کرده‌ي فروید بر دیوارِ اتاق باید بکاودش و در اعماقش بگردد و عینِ تخلیه‌چاهی آن‌جایی را که گرفته باز کند. زشتی ندارد. کی روانش سالم است آدمِ حسابی؟ چاهِ خیلیا گرفته. از قضا آن‌کس که می‌گوید من سالم‌ام و چیزیم نیست، از همه گرفته‌تر.بعضاً هم پدرسوخته‌تر. گرفتگی‌اش را خالی مي‌کند تو حلقِ بقیه. خجالت ندارد. بگویید همان روان‌کاو.
پارسال چند جلسه‌ای می‌رفتم پیشِ یک روان‌کاو که جاش توی یک برجی تو خیابانِ عباس‌آباد بود. بالاهایِ برج. همیشه هر جا بخواهم بروم زودتر می‌رسم. این را هم ساعتِ 6 وقت داشتم و همیشه از پنج و نیم همان دور و برها علاف و ول معطل بودم. نزدیکایِ شیش که می‌شد می‌رفتم تو راه‌رو، پاگردِ طبقه‌ی بالاییِ مطب وا می‌ستادم منتظرِ این‌که نفرِ قبلی بیاید بیرون و من ببینمش که رفته و بعد  6 که شد بروم تو. پاگرد پنجره‌ی تقریبن کوچکی داشت که با دست‌گیره‌ای باز می‌شد. دلم می‌خواست همان موقع‌ها به روان‌کاوه بگویم جای‌تان خطرناک است. آدم‌ها که می‌آیند این‌جا دریچه‌ی خودکشی دمِ دست‌شان است. خودم یکی دو بار هوس به سرم زد بپرم. ترسیدم از عرضِ پنجره رد نشوم.
خواب دیدم هنوز جایی‌ام که قبلن تو اداره کار می‌کردم. آدم‌هاش همان‌ها بودند ولی جاش فرق می‌کرد. یک تراسِ مثلثی هم داشت که توش یک میز گذاشته‌بودند با دو تا زیرسیگاری. رفتم تو تراس سیگار بکشم. هم‌کارهایِ قبلی داشتند تو آن اتاق ناهار می‌خوردند. آن موقع که آن‌جا کار می‌کردم همیشه دورِ هم جمع می‌شدند و ناهار می‌خوردند و هفت هشت نفری سر و صدا می‌کردند. من از شرِ سر و صداشان موقعِ ناهار پناه می‌بردم به پارک و سیگار می‌کشیدم. تویِ خواب پناه برده‌بودم به تراس. از تراس خیابان را که نگاه کردم دیدم همان منظره‌ای را دارد که پنجره‌ی برجِ روان‌کاوه داشت. فهمیدم اداره‌مان رفته بالایِ برجِ روان‌کاو. خیلی بدم آمد. حالم از این هم‌سایگی بد شد و خودم را پرت کردم پایین.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مهر ۲۴, پنجشنبه

اساسن پنج‌شنبه جمعه‌ها روزایِ بدی شده. قبلن این‌طور نبود. تا حدی کسالت‌آور بود ولی به این بدی نبود. الان هر هفته جوری شده که جلو خودمو می‌گیرم عربده کشان کله‌ی خودمو نکوبم به دیوار. چند تا از هم‌کارایِ اداره هستن که پنج‌شنبه‌ها هم از صبح می‌رن اداره تا حدودایِ چهار پنج. کاری ندارن تو اداره بکنن و به‌خاطرِ اضافه‌کارِ دو برابری که تو روزایِ‌ تعطیل باهاشون حساب می‌کنن می‌رن. ضمنن ناهارِ این روزایی که بهش می‌گن «تعطیل‌کاری» رو هم اداره می‌ده. بعید نیست اونام یه جورایی دارن از خونه‌شون فرار می‌کنن. با وجودی که همه‌شون زن دارن ولی احتمالن اونام روزایِ پنج‌شنبه تو خونه علافن و این اضافه‌کاره و ناهاره یه انگیزه‌ای می‌شه که بیان اداره. یه فیلمی کتابی چیزی بود درست یادم نیست. به کنایه می‌گفت تو آمریکا درصدِ درخواست‌هایِ طلاق بعد از تعطیلاتِ کریسمس بیش‌تر از بقیه‌ی مواقع ئه. یعنی این باید یه مشکلِ جهان‌شمول باشه که مردمِ گرفتارِ روزمرگی نمی‌دونن روزایِ تعطیل چی کار باید کرد. البته خیلیام این مشکلو حل می‌کنن. به همون اندازه که درصدِ طلاق تو آمریکا اون‌جوری، درصدِ عکسایِ مهمونی تو سگبوک بعد از تعطیلاتِ پنج‌شنبه جمعه هم زیاد ئه. خیلیا مهمونی می‌دن و مهمونی می‌رن. بعضیام راه می‌افتن تو این پاساژا خرید مرید می‌کنن. ولی اون کلافگی از تعطیلات هم گرفتاریِ عده‌ی زیادی ئه. روزایِ کاری آدم می‌دونه قرار ئه چی کار کنه. آدم مجبور ئه بره سرِ کارش و اون چیزی که بهش می‌گن «وظایفِ محوله» رو انجام بده و عصر برگرده خونه. وقتی هم برمی‌گرده چندان انتظاری ازش نمی‌ره که فعالیتی بکنه. در همین حد که کانونِ گرمِ خانواده رو جلویِ سریال‌هایِ تلویزیون  حفظ کنن کفایت می‌کنه. بعد از مدتی آدم به مجبور بودن عادت می‌کنه و اولش حوصله‌ی فکر کردن به این که یه چیزی برایِ خودش راه بندازه –چیزی که مجبور نباشه و از رو اختیار و انتخاب باشه- رو از دست می‌ده. اولش حوصله‌شو بعد توانایی‌شو. دیگه مخش هم نمی‌کشه به چیزی جز این‌که در اون پنج یا شیش روزِ کاری بره سرِ کارش و بعد برگرده خونه فکر کنه.
من همین‌جوریش روزایِ عادی به زور دارم می‌رم اداره. دیگه روزِ پنج‌شنبه رو امکان نداره هیچ‌جوری بتونم برم. هرچند اینم مثلِ خیلی چیزایِ دیگه که آدم مطمئن ئه و بعد زیر و رو می‌شه ممکن ئه بعدن عوض شه ولی فعلن که ابدن حتا به ذهنم هم نمی‌رسه برایِ‌ فرار از کلافگیِ روزایِ پنج‌شنبه برم اداره. قبلن راهِ حلم برایِ فرار، خواب بود. مثلِ خرس روزایِ تعطیل می‌خوابیدم و زمان می‌گذشت و تموم می‌شد می‌رفت پیِ کارش. خواب هم چیزی نیست که به نظرم وقت تلف کردن بیاد و به خاطرش عذاب وجدان بگیرم. کلن هیچ‌چیز بهتر از خوابیدن نیست و خیلی خوب بود اگه می‌شد کلن گرفت خوابید تا وقتی که آدم بمیره یا قیامتی چیزی بشه بیان بیدارش کنن بره تو صفِ رسیدگی به اعمال. یا حداقل آدم یه دکمه‌ای چیزی داشت هروقت می‌خواست می‌زد و می‌خوابید –اینو قبلن تو توییتر گفته‌بودم. من رو این قانونِ شخصی خیلی متعصب ام که آدم هر چیزی رو یه بار می‌تونه بگه. بارِ بعدیِ گفتنش، حتا اگه یه جایِ دیگه و به یه کسایِ دیگه باشه، اون چیز رو مزخرف و لوس می‌کنه. ولی چند سالی ئه که می‌بینم چیزام و جمله‌هام تموم شده و بنابراین مجبور ام چیزایِ تکراری بگم و از لحاظِ این‌که زیاد هم به اون قانونِ شخصی خیانت نکرده‌باشم اگر یادم باشه که قبلن گفته‌م حتمن می‌گم که قبلن اینو گفته‌م- اگه من این دکمه رو داشتم کوکش می‌کردم از صبحِ پنج‌شنبه تا صبحِ شنبه یه کله بخوابم. شایدم این وسطا بیدار می‌شدم و وقتی کلافگی از دور می‌اومد طرفم یه لب‌خندی می‌زدم و می‌ذاشتم حسابی نزدیک که شد و وقتی مطمئن شد می‌تونه عینِ بختکِ دائمی بپره روم، دکمه‌هه رو می‌زدم می‌خوابیدم و مخِ کلافگی رو می‌کوبیدم به طاق.
قبلن عمل‌کردِ مشابهِ این دکمه رو قرصایِ خوابی که می‌خوردم ایجاد می‌کرد. اونا رو که می‌خوردم می‌تونستم اساسی بخوابم. ولی چند وقتی ئه دیگه اونام بی‌اثر شده‌ن و اگرچه به طرزِ حریصانه‌ای زیاد هم می‌خورم ولی فایده‌ای نداره و کله‌م خاموش نمی‌شه و سروصداهایِ همیشگی هست و همیشه بیدار ام. گاهی کتاب می‌خونم یا فیلم می‌بینم. فقط برایِ گذرانِ وقت. البته کتابا خوبن ولی چون تنها هدفم از کتاب خوندن وقت تلف کردن ئه و کتاب خوندن با این جور در نمیاد که با هدفِ «فقط» وقت تلف کردن باشه، گاهی حوصله‌ی کتاب هم ندارم و ول می‌کنم یه گوشه. بعد یه کلافگیِ دیگه اضافه می‌شه که نصفه خوندنِ کتابه ست. 
فیلم دیدن برایِ وقت گذرونی بهتر ئه. مثلِ همونایی که پایِ سریالایِ ماه‌واره یا تلویزیون ولو می‌شن، می‌شه پایِ کامپیوتر هم ولو شد و فیلم دید و کلافگی رو یه گوشه اون دورتر نگه داشت. فیلمایی که برایِ این هدف می‌بینم حتمن باید از این فیلمایِ درب‌وداغون و بعضن درجه‌دویِ هالیوودی باشن. مثلن فیلمایی که توش یه چیزی حیاتِ بشری رو نابود می‌کنه و قهرمان‌هایِ زن و مردِ داستان باهاش مبارزه می‌کنن و بشریت رو نجات می‌دن. مثلِ یه زلزله‌ی بزرگ یا یه آتش‌فشان یا موجوداتِ فضایی و زامبی‌ها یا شیوعِ یه بیماری. فیلم‌هایِ خوب هم خوبن و مثلن یه چیزایی مثلِ ارباب حلقه‌ها یا پدرخوانده یا فیلمایِ تارانتینو و بیلی وایلدر رو تا حالا چند باری دیده‌م. ولی مثلن یه بار برایِ تقویتِ درکِ بصریِ خودم رفتم یه مجموعه فیلمایِ ژاک تاتی رو گرفتم و در احمقانه‌ترین حرکت ممکن سعی می‌کردم عصرهایِ جمعه نگاه کنم. دیوانگیِ محض. اولن که تقویتِ درکِ بصری می‌خوام چی کار –هرکس به دردش می‌خوره و می‌خواد بفهمه قصه گفتن با تصویر چه‌جوری ئه باید حتمن فیلمایِ ژاک تاتی رو ببینه-. الان که نه داستانی چیزی می‌نویسم و نه دنبالِ فیلم ساختن و این جور کارام. هر روز صبح هر روز هر روز صبح تو راهم رو پلِ عابرِ پیاده‌ی شیخ‌فضل‌الله قبل از تقاطعِ جلال، بیلبوردِ بزرگِ مسابقه‌ی داستانِ تهران که مجله‌ی هم‌شهری داستان برگزار می‌کنه رو می‌بینم و به این فکر می‌کنم که تا آخرِ اون روز اقلن یه سوژه‌ای برایِ این در میارم و یه داستانی می‌نویسم می‌فرستم. ولی کلن دیگه فراموش می‌شه تا صبحِ روزِ بعد که دوباره بیلبورده رو از شیشه‌جلویِ تاکسی ببینم. جدا از این‌که تقویتِ درکِ بصری به کارم نمیاد و وقتی به کارم نیاد اون تقویته هم خود به خود تضعیف می‌شه و بنابراین ژاک تاتی گرفتنه کارِ چندان عاقلانه‌ای نبود، دیدنِ هم‌چین فیلمایی تو عصرِ جمعه جز این‌که اعصابو داغون‌تر کنه اثری نداره. حتا همون فیلمایِ الگویِ ثابتِ نجاتِ بشریت یا فیلمایِ خوبِ بیلی وایلدر و تارانتینو هم عصرِ جمعه نمی‌شه دید. اونارم امتحان کرده‌م. کلن فیلم دیدن، کتاب خوندن، و همون طور که قبلن امتحان کرده‌بودم بیرون رفتن، تو موندن، هر کاری کردن، جمعه رو بی‌اثر نمی‌کنه. کلن جمعه‌ها باید فرار کرد رفت یه جایی که اون‌جا جمعه نباشه. - درموردِ اعصاب‌خوردکن بودنِ عصرِ جمعه این‌قدر چیز همه نوشته‌ن که می‌شه پرینت گرفت باهاشون یه کتاب‌خونه رو پر کرد و در همون حین درخواست کرد چون چیزایِ تازه‌ای هم مدام تو راهن باید فورن یه بودجه‌ی کلان برای توسعه‌ی کتاب‌خونه اختصاص بدن-  
همین چند خطم برایِ فرار از ملالِ سرِ شبِ پنج‌شنبه نوشتم. 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مهر ۱, سه‌شنبه

-یه صدا امروز ضبط کردم گذاشتم تو سایت. برو گوش کن.
-می‌رم. الان رایتلم تو گوشی نیست وگرنه الان می‌رفتم.
-پفک چرا کم می‌خوری؟
-پودرش می‌ریزه رو پیرهنِ آدم. تو خارجم پفکاشون پودرش می‌ریزه یا مالِ اونا درست ئه؟
-پفک دیگه فرق نباید بکنه. شاید مالِ اونا کم‌تر می‌ریزه. گاز نزن یه جا بذار تو دهنت پودرش نمی‌ریزه.
-می‌چسبه به دست آدم دستشو بزنه به پیرهنش نارنجی می‌شه.
-تو سینما چرا آدم پفک می‌خوره صدا می‌ده ولی این‌جا نمی‌ده؟
-دیوار داره دیگه. امواجِ صوتیِ پفک می‌خوره به دیوار منعکس می‌شه. فضایِ باز امواجش منتشر می‌شه. منعکس نمی‌شه.
-پلاستیکشم باز می‌کردم صدا نمی‌داد.
-همون به خاطرِ دیوار ئه.
-ولی آدم نباید وقتی یه کاری می‌کنه بگه من این کارو کرده‌م. باید خودش واسه خودش بکنه. الان من به تو گفتم صدا رو برو تو سایت گوش کن دیگه این کارو واسه خودم نکردم. واسه این کردم که تو بری گوش کنی.
-تو سایت می‌ذاره آدم بالاخره گوش می‌کنن دیگه.
- اینو می‌گم که آدم بگه برو گوش کن این با طریقت مشکل پیدا می‌کنه.
-تو سایتم بذاره مشکل پیدا می‌کنه. خودِ ضبط کردنشم مشکل پیدا می کنه.
- کم‌تر از این ئه که آدم بگه. ولی آره اونم مشکل داره باز.
-سخت زیاد نگیر به خودت.
-اصلن طریقت من کلن خیلی مخالفش عمل می‌کنم. الان اگه به طریقت بودم باید می‌شستیم این‌جا حرفم نمی‌زدیم همین پفک می‌خوردیم.
-ولی به کلاغه پفک دادی خوب بود. این جزوِ طریقت بود.
-من تا چند سال پیش نمی‌دونستم کلاغ پفکم می‌خوره. با بچه ‌ها رفته‌بودیم پارک شوخی شوخی پفک انداختیم جلوشون جدی جدی خوردن.
-کلاغ همه‌چی می‌خوره. گربه دیده‌م نون پنیر می‌خوره.
-پنیر از شیر ئه. لابد به خاطرِ شیرش ئه می‌خوره.
- نونشم می‌خورد.
-نونه‌م پنیر چسبیده بهش.
- اصلن طریقت دیگه به اون صورتِ جدی آدم نمی‌تونه ببینه تو اجتماع. واسه همین می‌گم سخت نگیر.
-من خیلی سال ئه درست حسابی ندیده‌م. یه بار ده سال پونزده‌ سال پیش بود تو مترویِ توپ‌خونه دیدم. من داشتم از پله برقی می‌رفتم بالا اون از پله معمولی می‌رفت پایین. رسیدم بالا دویدم پایین برسم بهش سرِ صحبتو باز کنم ببینم چه‌جوری ئه دیگه رفته‌بود.
-همین دیگه. ده پونزده سال پیش. زمانِ خاتمی بوده. الان دیگه طریقت مریقت نیست. همین می‌گم سخت نگیر واسه همین ئه. تو خودت از نظرِ میان‌گینِ اجتماعی بخوای بررسی کنی می‌بینی خوب ئه.
- واسه تویِ آدم فایده نداره.
-واسه تویِ آدم هیچی فایده نداره.
-آدم حرف نزنه فکر نکنه تو پیاده‌رو بره بیاد واسه تویِ آدم فایده داره.
-به اون درجه می‌رسیدیم دیگه تو پیاده‌رو نمی‌رفتیم. می‌رفتیم بیابون یا این جاهایی که کشاورزی می‌کنن.
-همین اطرافِ تهرانم هست. تو جاده‌ي بهشت‌زهرا بری دو طرف مزرعه‌ی سبزی و کاهو و هندونه ست.
-اینا رو می‌گن با فاضلابِ تهران آب‌یاری می‌کنن. چون آب دیگه تموم شده چاه و این‌جور چیزا جواب نمی‌ده مجبورن با فاضلاب آب بدن. تو اون مرحله آدم باید بره یه جایی که گندم می‌کارن.
-گندم ادا داره آدم بره.
-چی ادا نداره.
-شالی‌زار. معدن. معدنم ادا داره. شالی‌زار کم‌تر ئه. باید یه جا طریقتِ بی ادا بشه پیدا کرد بالاخره.
-مگه این که از قدیم مونده باشه. الان یکی استارت بزنه نمی‌تونه. مگه این‌که ول کنه بره.
-ول کنه بره هم باز اون حالتِ درست و کاملشو نداره. یهو سه ماه بعد می‌بینی داشتی واسه خودت ادا می‌اومدی. دیگه اونو کاریش نمی‌تونی بکنی.
-شاه خوب بود اون دوره.
-آره خدابیامرز. کشاورزی بود صنعت بود مردم در رفاه. الان این اعصابا چی ئه دیگه. واسه در رفاه نبودن ئه.
-همه رو زده‌ن داغون کرده‌ن.
-دیدی آدمِ سیگاری وقتی راجع به ترکِ سیگار حرف می‌زنه هوسِ سیگار می‌کنه؟
-خب؟
-بریم پایین بستنی بگیریم بخوریم. حرف نزنیم.
-بستنی تشنه‌مون می‌شه. همین پفک الان من تشنه م شده.
-دست‌شویی هست دیگه. بعد آب می‌خوریم یه خورده می‌شینیم می‌ریم دست‌شویی.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ شهریور ۱۲, چهارشنبه

کنارِ من یک خانمِ میان‌سال نشسته‌بود. فیلم را خیلی دیر شروع کردند و اولش تا جا داشتیم به خوردمان تبلیغاتِ مزخرف دادند. بازیِ آنلاینِ شهرِ موش‌ها،‌عروسک‌هایِ شهرِ موش‌ها و هزارجور چرتوپرتِ دیگرِ عمدتن مربوط به فیلم. تو این مایه‌ها که حامیِ مالیِ فیلم بودند و قرار بوده حتمن قبل از فیلم تبلیغات‌شان پخش شود. سالن ده بیست دقیقه‌ای روشن بود  و گَه گَله  آدم می‌آمدند. انگار وقتی یک کاره‌ای شدم باید دستور بدهم مثلِ پِهِن و ‍پَهْن، این «گُله گُله» و «گَله گَله» را هم همه مجبور باشند با اعراب‌گذاری بنویسند. چون خیلی‌ها برایِ شمارشِ افرادِ زیاد هم از گُله استفاده می‌کنند که نیش‌وکنایه‌دار است و این‌جا منظورِ من نبود. منظورِ‌من گله به ضمِ گاف و تشدیدِ لام بود. خانمه که آمد نشست کنارم شروع کردم قصه بافتن. میان‌سالی را رد کرده‌بود. حدودایِ پنجاه و دو سه این‌طورا. واقعن نمی‌دانم پنجاه و دو سه میان‌سال محسوب می‌شود یا نه. وقتی متوسطِ عمرِ مردمِ این شهر به زور شصت و پنج را رد می‌کند،‌ معلوم نیست با همین معیار باید جوانی و میان‌سالی و کهن‌سالی را اندازه گرفت یا معیار را عوض نکرد و گفت مردمِ شهر زود می‌میرند. به نظرم بهتر است اولی. هرچند خودم چند وقتی است به این نتیجه رسیده‌ام که در مکالماتم با آدم‌هایِ سن‌دارتر باید از معیارِ دوم استفاده کنم. مثلن وقتی با آقایی که هم‌کارِ اداره است و همین حدودِ پنجاه‌وپنج دارد، راجع به یکی که هم‌سن و سالِ خودش است حرف می‌زنم نباید بگویم فلانی که پیر ئه . بهش بر می‌خورد. فکر می‌کند خودش هم پیر است. باید بگویم میان‌سال است. یا در گفت‌وگو با مادر هم همین‌طور.
زن میان‌ساله را در همان روشناییِ سالن موقعِ تبلیغات دیدم. تنها آمده‌بود. منم تنها آمده‌بودم. سانسِ دویِ بعدازظهر. این اداره‌ی ما یک عادتِ تخمی‌ای باب کرده‌اند این‌که هرماه یک روز می‌روند دسته‌جمعی ناهار. یک رستوران هست پیاده از اداره‌ی ما ده دقیقه،‌ حدودایِ ساعتِ یک جمع می‌شوند بیست سی نفری راه می‌افتند می‌روند آن‌جا. همان آدم‌هایی که وقتی دیگری‌ها نیستند جلویِ من پشتِ سرشان بد می‌گویند، با همان‌ها بلند می‌شوند می‌روند ناهار. من نمی‌روم. یکی دو سالی هست این داستان را راه انداخته اند و از همان اول نمی‌رفتم. بیش‌تر عیدم است این روزهایی که می‌روند. من هم از خالی شدنِ اداره استفاده می‌کنم می‌پیچم می‌رم برایِ‌ خودم. چند ماهِ اخیر اکثرن سینما. جزوِ معدود وقت‌هایی‌ست که می‌توانم با خیالِ راحت و بی‌دغدغه‌ی این که مادر الان تک و تنها در خانه چه می‌کند بروم. در آن ساعت‌ها اگر اداره باشد که اداره است اگر هم نباشد، خواب. آخرش هم زودتر از روزهایِ کاری می‌رسم خانه. من می‌پیچانم‌شان و تا آخرِ وقت مرخصی می‌گیرم و می‌روم برایِ خودم.  ردیفِ ما پنج شش صندلیِ سمتِ راستِ سالن بود و مثلِ ردیف‌هایِ پرصندلی‌ترِ وسطِ سالن که بلیت‌فروش پر از دار و دسته‌هایِ بچه مچه‌دار و بچه مچه‌ندار اما شلوغ پلوغ کرده بود، پر و پیمان نبود. اولاش من و همین زنه بودیم و بعد یک دخترِ چادری با نام‌زدش هم آمدند و تهِ ردیفِ ما نشستند. قصه‌ای که قبل از آمدنِ این دو نفر شروع کردم بافتن و وقتی آمدند کمی منطقش مختل شد این بود  که مثلن بلیت‌فروشِ سینما این ردیف‌هایِ سمتِ راست را گذاشته برایِ آن‌هایی که تک و تنها بعدازظهر آمده‌اند هم‌چین فیلمی ببینند و قرار است لایِ خاطراتی که با این فیلم برای‌شان زنده می‌شود و در حینِ دوباره دیدنِ دوستانِ قدیمیِ عروسکی‌شان، از چیزی در بروند و در سالن پناه بگیرند که آن چیزه نتواند پیدای‌شان کند. قصه را این‌طور ساختم که ردیفِ سمتِ راست را گذاشته‌اند برایِ شل و ول‌ها و درآفتاب‌مانده‌ها و وارفته‌ها. برایِ به در و دیوار زده‌ها و صاف‌کاری‌نشده‌ها و رنگ‌نخورده‌ها. برایِ مدلِ 82 به قبل‌هایی که که از نویی فقط پلاکِ شهربانی‌اش را دارند. نه رنگی نه لعابی نه کولری نه شیشه‌برقی‌ای. برایِ این‌هایی که موتورشان، داشبوردشان، اون یارویِ تو چرخ‌شان، درشان، همه‌جاشان به صدا افتاده و نه می‌شود انداخت‌شان گوشه‌ی کوچه و باهاشان نرفت و نیامد، نه می‌شود فروخت، نه ارزشِ این را دارند که پولی خرج‌شان کنی نونوار کنی. چه پولی. هرچی هم پول بریزی این‌ها که نونوار نمی‌شوند. حالا من کم‌تر زن پیره یا زن میان‌ساله یا هرچی بیش‌تر.
پر بی‌راه هم نمی‌گفتم. صندلی‌هایِ همان ردیف،  پشتِ سرِ ما هم دو سه نفر آدم با فاصله‌ی یک صندلی نشسته‌بودند. آن ها هم تکی آمده‌بودند. وسطایِ فیلم گه‌گداری می‌خندیدند یا اولایِ فیلم هرکدام از شخصیت‌هایِ آشنایِ فیلمِ قبلی را که می‌دیدند هیجان‌زده می‌شدند. خوبیش این‌بود بچه مچه‌هایی که آورده بودند زیاد سروصدا نمی‌کردند. آدم همیشه نسبت به نسل‌هایِ بعد از خودش بدبین است. فکر می‌کند دور و برِ این‌ها پلکیدن جز اعصاب‌خوردی چیزی ندارد. این‌ها که اصلن هیچی حالی‌شان نیست. من هم تقریبن همین‌جوری بودم. می‌گفتم این نوجوان‌ها و بچه‌مچه‌هایِ آخرهایِ شصت و هفتاد که اصلن تو باغ نیستند. ما هم‌سنِ این‌ها که بودیم پوسترِ انتخاباتِ اولِ خاتمی می‌چسباندیم بالایِ‌ تخته‌سیاهِ مدرسه که ناظم بیاید بکَند و بگوید برایِ ما زود است که واردِ این مسخره‌بازی‌ها بشویم. داستانِ سالِ 88 این نگاهم را خیلی تعدیل کرد. وقتی تو خیابان همین شصت هفتادی‌ها را می‌دیدم که جسورتر و نترس‌تر از منِ (آن موقع) در آستانه‌ی سی‌سالگی می‌روند جلو و باک‌شان از چیزی نیست و خیلی خیلی بیش‌تر از من دنبالِ هدفی که برایش به خیابان آمده‌اند جان می‌کنند و جان می‌دهند، فهمیدم که این جریان مثلِ ویروسی است که در هر نسل نسبت به نسلِ قبل از خودش فعال می‌شود. به خصوص در این روزگار که همه‌چیز تند تند عوض می‌شود و جدیدترها با چیزهایی سروکله می‌زنند که زمانِ قدیمی‌ترها اصلن به ذهنِ‌ کسی نرسیده بود. قدیمی‌ها این عوض شدن را تاب نمی‌آورند و نق می‌زنند. جدیدها را تحقیر می‌کنند و می‌گویند این چه آهنگی است گوش می‌کنی؟ این چه جور حرف زدن است؟ چرا این‌جوری لباس می‌پوشی؟ زمانِ خودشان هم همین حرف‌ها را به خودشان می‌زدند. شاید یک جور انتقام باشد. بدترین کارِ‌ ممکن. این‌که بلاهایی را که سرِ ما درآورده‌اند و نق‌ونوق‌هایی که به ما زده‌اند، رویِ کسانی که حالا زورمان بهشان می‌رسد (می‌خواهد بچه‌ی خودمان باشد یا بچه‌ی خواهربرادر و دخترخاله پسرخاله‌مان) پیاده کنیم بدترین کار است. مثلِ همان کارِ بد است که رویاها و آرزوهایِ از دست رفته مان را در بچه‌ی خودمان دنبالش بگردیم.
از این خیلی بدم آمد که موقعِ ترانه‌هایِ فیلم کسی دست نمی‌زد. سرِ این عموپورنگِ حیوونِ نفهمِ میمون بچه‌ها عینِ ماشین کوکی دست می‌زنند. شاید چون یکی آن پشتِ صحنه هست به نامِ مدیرِ صحنه که با علامت دادن و تشویق کردن این‌جور چیزها را هماهنگ می‌کند و بچه‌ها را وا می‌دارد که دست بزنند یا بنا به موقعیت صلوات بفرستند و دعایِ فرج بخوانند و جیغ و هورا بکشند. دوست داشتم من هم می‌رفتم رویِ سنِ سینما و موقعی که ترانه شروع می‌شد بالاپایین می‌پریدم و بچه‌ها را ترغیب می‌کردم دست بزنند. بیش‌ترِ تماشاچی‌هایِ فیلم (اقلن در آن ساعت که من رفته‌بودم) بزرگ‌ترها بودند. به بهانه‌ی بچه‌ها آمده‌بودند. یکی دو تا بچه پنج شیش تا آدم بزرگ دور و برش. این بزرگ‌ها هم بیش‌تر با شوخی‌هایِ فیلم می‌خندیدند و باهاش حال می‌کردند. فکر کنم درموردِ سریالِ کلاه‌قرمزی هم تا حدی همین‌جوری باشد. اگرچه یک‌بار که مادر را برده‌بودم سونوگرافی یک دختربچه‌ی تپلِ سبزه‌ی بامزه‌ای هم با پدرش و مادرِ حامله‌اش آمده‌بود و حوصله‌اش سر رفته‌بود. من سی.دیِ کلاه‌قرمزیِ جام جهانی را گرفته‌بودم ببینم و تویِ کیفم بود. دیدم حوصله اش سر رفته ازش پرسیدم از کلاه‌قرمزی خوشت می‌آید؟ سرش را تکان داد گفت آره. بعد سی.دی را دادم بهش و جدی خوش‌حال شد. یعنی ممکن است بچه‌هایی باشند که از کلاه‌قرمزی‌هایِ نوروزیِ‌ جدید هم خوش‌شان بیاید. ولی عمومن این را برایِ ماها ساخته‌اند. از شوخی‌هایی که تو سریال می‌کنند و از مهمان‌هاشان می‌شود این را فهمید. نشان به آن نشان که یک هم‌کارِ شق ‌و رقِ اتوکشیده‌ی قدبلندی تویِ یک واحدِ دیگر در اداره داریم که گه‌گداری کارِ من بهش می‌افتد و می‌روم سندی مدرکی چیزی را برایِ پرونده‌ی خودمان ازش می‌گیرم کپی می‌کنم. این را وسطش (وسطِ این همه این در و آن‌در زدن و از همه‌چیز گفتن تویِ این متن) بگویم که شیش هفت سال پیش که من آمدم اداره، این آدم خیلی خوش‌تیپ‌تر از الانش بود. موهایش این‌طور سفید نشده‌بود و حوصله‌اش می‌کشید هر روز صبح صورتش را بزند. شکمش ور نیامده‌بود و پشتش قوز نداشت و قدش خم برنداشته‌بود. الان از آن سروشکل افتاده ولی هنوز رفتارش شق و رق است. محکم و جدی حرف می‌زند. یک بار که رفته‌بودم یک مدرکی را ازش بگیرم تویِ اتاقش با یکی از هم‌کارهایش نشسته‌بود. غر می‌زد که چرا فلان کاری را که از واحدِ ما درخواست کرده اظهارنظر کنیم این‌قدر کش می‌دهیم و ارباب‌رجوعش هر هفته زنگ می‌زند و پی‌گیر است. من برایش توضیح دادم که به دلیلِ فلان و فلان فعلن نمی‌شود کارش را راه انداخت و باید فلان و فلان مدرک را از شهرداری و دارایی بگیرد و بیاورد تا بشود. بعد این یارو یهو لحنش عوض شد و همان‌جوری که فامیلِ دورکله‌اش را موقعِ گفتنِ این جمله برمی گرداند، رو کرد به هم‌کارش و گفت «به قولِ این فامیلِ دور، من دیگه حرفی ندارم». هم‌کارش نخندید ولی خودش قاه قاه زد زیرِ‌خنده و منم بعد از این‌که از تعجب درآمدم خندیدم.
منتها خوبیش این بود که بچه‌هایِ تماشاچیِ فیلم زیاد حرف نمی‌زدند و سروصدا نمی‌کردند و حواس‌شان به فیلم بود. اصلن شاید دستکی هم می‌زده‌اند و چون دست‌های‌شان کوچک بوده و جایِ من دور ازشان،‌ صدایِ دست‌زدن‌شان را نمی‌شنیدم. چیزی که من می‌دیدم یک دختربچه‌ی پنج شیش ساله با موهایِ بلند بود که ردیفِ وسطِ سالن رویِ صندلیِ برِ راه‌رو کنارِ ایل و تبارِ بزرگ‌سالش که آورده‌بودندش سینما نشسته‌بود و انگار زیاد از فیلم خوشش نمی‌آمد. هی بی‌تابی می‌کرد و بعضی وقت‌ها هم که خوب نمی‌دید بلند می‌شد وامی‌ستاد بعد دوباره می‌نشست. موقعی که اسمشو نبر (همون گربه‌ی سیاهِ فیلمِ اول) را نشان می‌داد، به بچه‌هه دقت می‌کردم ببینم همان اندازه که ما بچگی از گربه‌ی سیاه می‌ترسیدیم این هم می‌ترسد یا نه. انگار کم‌تر می‌ترسید. یا مثلِ ما قرار بود بعدن بترسد. ولی فکر نکنم. جدا از اصلِ هوش‌یارتر شدنِ نسل‌ها، گربه‌ی این دفعه را کم‌تر ترس‌ناک ساخته‌بودند. اقلن چهار کلمه حرف هم در دهانش گذاشته‌بودند و یک لباسی هم به تنش پوشانده‌بودند که مثلِ زمانِ ما، بچه خیال نکند این یک موجودِ افسانه‌ایِ قدرت‌مند است که از همه‌ی موش‌هایِ تویِ فیلم واقعی‌تر است و حتمن یک بار تویِ تاریکیِ شب که بچه دارد از پنجره حیاطِ تاریکِ خانه‌شان را نگاه می‌کند، یک‌هو برقِ چشم‌هایش پدیدار می‌شود و حمله می‌کند می‌آید بچه را پاره پوره می‌کند. بچه که بودم این یکی از تفریح‌هایم بود. شب‌ها که خوابم نمی‌برد می‌رفتم پشتِ پنجره،‌ تاریکی را نگاه می‌کردم. از تاریکیِ بیرون می‌ترسیدم. گاهی دوست داشم مثلِ فیلمِ ای.تی یک جانورِ فضایی از تو تاریکی بیاید بیرون و گاهی هم می‌ترسیدم چیزی که از تاریکی می‌آید، به بی‌آزاریِ ای.تی نباشد و یک چیزی مثلِ گربه‌ی سیاه باشد. البته  از این‌که می‌ترسیدم خوشم می‌آمد.
صبح تو اداره کلونازپام خورده‌بودم. حدودایِ هشت و نیم. هم زمان دیر می‌گذشت و هم حسابی درب و داغان بودم. پرهیزم از مصرفِ افراطیِ کلونازپام را چند وقتی است گذاشته‌ام کنار. گفته‌ام گورِ باباش. فعلن که کارِ دیگری نمی‌شود کرد. فعلن که وضعیتِ «آویختگی» اساسی برقرار است و بهش نوسانِ آونگیِ ضرباتِ محکمی که بهم می‌خورد  (و اخیرن فاصله‌ی ضربه‌ها کم‌تر است) اضافه هم شده. قرص نخورم چی کار؟ به قولِ خودم که یک بار در توییتر گفته‌بودم آدم چه‌طور می‌تونه هر روز گه بخوره ولی قرص نمی‌تونه بخوره؟ بعد این جمله را این‌طور اصلاح کردم که قرص خوردن بهتر از گه خوردن است. وسطایِ فیلم بود که دیدم دارد بر می‌گردد. قرار بود تاریکیِ سالن و فیلم از خودم و دیگر چیزهایی که مشت‌شان از مشتِ خودم قوی‌تراست فراری ام بدهد،  اما انگار دیگر اثر نمی‌کند و باز دارم همانی می‌شوم که بودم. رویِ صندلیِ برِ راه‌رویِ بینِ ردیفِ سمتِ راستِ سالن و ردیفِ وسط نشسته‌بودم کیفم را انداخته‌بودم رویِ دسته‌ی صندلی. تو تاریکی چشمم  به پرده دست کردم تو کیفم ورقِ قرصه را درآوردم با آب معدنی‌ای که آورده‌بودم یکی خوردم. قاعدتن از نظرِ جسمی و فیزیولوژیک اثرش به آن فوریتی که قرص از گلویِ آدم پایین برود بروز نمی‌کند. ولی از نظرِ روانی همان‌موقع بهتر شدم چون امیدِ این به وجود آمده‌بود که قرصه کم کم ظرفِ‌ سه‌ربع، یک ساعتِ بعدی اثرش را شروع می‌کند و آن‌ها دوباره محو می‌شوند. عینِ وقتی که اعلام می‌کنند با وامِ آدم موافقت شده و دو هفته دیگر بیاید چکش را بگیرد و خیالِ آدم از همان لحظه راحت‌تر می‌شود. بعد از این آسودگیِ روانیِ پایین رفتنِ قرص، یهو یادِ موقعیت افتادم. یادِ این افتادم که این آدمِ سی‌وچهارساله که الان وسطِ قسمتِ دومِ شهرِ موش‌ها قرص می‌خورد که اعصابش راحت شود، سال‌ها پیش موقعِ دیدنِ قسمتِ اول فیلم بچه‌ای بوده که اصلن در این قید و بندها نبوده و فوقش نهایت ترسی که داشته، گربه‌ی سیاه بوده. بعد به این فکر کردم یعنی هرکدام از بچه‌هایی که آن موقع آن فیلم را هزار بار تو سینما دیده‌بودند الان در چه حالی‌اند؟ بعضی‌های‌شان بچه دارند،‌ بعضی‌ها بچه ندارند ولی زن و شوهر دارند، بعضی‌ها نه بچه دارند نه زن و شوهر (چیزهایی که داشتن‌شان از نظرِ اجتماعی موفقیت و خرِ مراد از پل گذشتن محسوب می‌شود و بهش می‌گویند سر و سامان گرفتن) ولی از دور به نظر می‌رسد اوضاع‌شان بد نباشد. در حالی که از تو اوضاع‌شان خوب نیست. تک و توک آدم‌هایِ هم‌سن‌وسالِ خودم می‌شناسم که اوضاع‌شان خوب است و درواقع بلد اند با غم و غصه چه‌طور تا کنند. وگرنه آدمِ بی غم‌ و غصه که تو دنیا مگر چند تا هست. مهم همین است که بلد باشند یه‌جوری زیرسیبیلی ردش کنند برود و نگذارند در مخ‌شان رسوب کند و سروصدا تولید کند. حالا شاید اوضاع به این بدی که من خیال‌ش را می‌کنم نباشد. شاید مصداقِ آن باشم که کافر همه را به فلانِ خود پندارد. یا خیلی‌هاشان (مثلِ بعضی‌وقت‌هایِ خودم) چس‌ناله می‌کنند یا نقی می‌زنند که وقت بگذرد. اما از آدم‌هایی که دور و برم می‌بینم به نظر می‌رسد اوضاع زیاد ردیف نیست.
ولی در کل از این فکره، از آن کلونازپام خوردنِ وسطِ هم‌چین فیلمی و بعدش این فکر که «بقیه چی؟»، خوشم نیامد.
خوبی‌اش هم این بود که سرِ ترانه‌ی آخرِ فیلم صدایِ دست‌زدن‌هایِ هم‌آهنگ با ریتمِ ترانه بلند شد. کم‌تر از نصفِ سالن بودند که دست می‌زدند و اولش هم بزرگ‌ترها شروع کردند. ولی همین هم خوب بود. دست زدن موقعِ ترانه‌ی شادِ کودکانه بهتر از دست نزدن موقعِ ترانه‌ی شادِ کودکانه است. حالا بیرون از سالن دنیا هر بلایی می‌خواهد سرِ آدم بیاورد به درک. بگذار هر گهی که خواست بخورد. آخرش که می‌میریم و دستش را می‌گذاریم تو پوست گردو.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۷, سه‌شنبه

دست‌شوییِ ما یک پنجره دارد که رو به حیاط خلوت باز می‌شود. بازِ باز هم نمی‌شود. از قدیم آهنِ پنجره ورم کرده یا نمی‌دانم سقفِ گنجه‌ای که پنجره توش است ورم کرده و پنجره را تا کم‌تر از نصف می‌شود باز کرد. از همین نصفه پنجره‌ی باز بعضی وقت‌ها که تو دست‌شویی ام، یه گربه‌ای را می‌بینم که رویِ دیوارِ بینِ حیاط خلوتِ ما و خانه‌هایِ پشتی نشسته و زل زده به من. یک گربه‌ی بور و سفیدِ تقریبن لاغر که گردنش را کمی کج کرده و دقیقن زل زده به من. معمولن صبح‌ها. قاعدتن صبح‌هایِ روزهایِ تعطیل که من خانه‌ام. بارِ اول که دیدم این‌جوری زل زده و رسمن با دقت نگاه می‌کند که چه‌طور لخت و عور، سر و کله‌ام را از دستِ گرما می‌شورم، بدم آمد. اولش شروع کردم پیشت پیشتِ معمولی کردن. البته با صدایِ آهسته. چون مادر خواب بود اگر داد و قال می‌کردم هم او بیدار می‌شد هم این‌که هم‌سایه‌ها می‌گفتند دیوانه شده. پیشت پیشت کردن افاقه نکرد. همان‌جور زل زده‌بود و پلک هم نمی‌زد. اصلن نمی‌دانم گربه‌ها پلک می‌زنند یا نه. این همه گربه و بچه گربه و پیرگربه داشته‌ام از بس در دیدنِ دور و برم بی‌دقت و حواس‌پرت ام تا حالا نمی‌دانم گربه‌ها پلک می‌زنند یا نه. به‌هرحال گویا استفراغ نمی‌کنند. چند شب پیش اعصابم خورد بود و پایِ کامپیوتر هم بودم ورداشتم تو گوگل سرچ کردم «استفراغ اسب». از این چیزهایی که وقتی اعصابم خورد است به ذهنم می‌رسد. استفراغِ اسب. اسبِ پست (یک بار یکی از کاربرهایِ توییتر چندسال پیش گیر داده‌بود که چرا در فحش‌هایم از حیوان استفاده می‌کنم و بعد خیلی جدی پرسید «تا حالا کدوم اسبی دیدی که پست باشه؟») زنایِ سگ. و از این‌جور چیزها و چیزهایِ بدتر که حالا نگویم بهتر است. آن شب که تو گوگل زدم استفراغِ اسب اکثرن لینک‌هایی آورد که درموردِ استفراغِ سگ بود و این که وقتی سگ استفراغ می‌کند چه کار باید بکنند و این‌ها. یعنی ببین گوگل به این درجه از هوش‌مندی رسیده که وقتی می‌زنم استفراغِ اسب، می‌رود لینک‌هایِ مربوط به استفراغِ حیوانات را می‌آورد نه استفراغِ آدم‌ها را. چند سال دیگر همین گوگل و آن مادرجنده‌بوک، با هم‌کاریِ سامسونگ و اپل و گوشی‌هایِ کوفتی‌شان درسته ما را قورت می‌دهند و ما بدونِ آن که بفهمیم در شکمِ نهنگ ایم، همین‌جور صبح می‌رویم اداره و عصر برمی‌گردیم خانه. منتها فرق‌مان با یونسِ خدابیامرز این است که به امرِ پروردگار معده‌ی نهنگِ یونس آنزیم‌هایی که غذا را هضم می‌کنند ترشح نمی‌کرد  و آن‌جا برایش منزلِ امن بود ولی این نهنگی که ما توشیم به امرِ همون پروردگار دارد قرص‌هایِ افزایشِ آنزیم هم می‌خورد که اسیدِ معده چرب‌وچیلی‌تر هضم‌مان کند. اول از همه هم رفته سراغِ ذهن و سبکِ فکر کردن‌مان. حالا گوشت و پوست و استخوان که فوقش با دو قاشق آب‌لیمو هم می‌بُرَد.
بعد قاطیِ همان لینک‌ها فهمیدم گربه‌ها استفراغ نمی‌کنند. حتا فکر کنم خودِ اسب‌ها هم استفراغ نمی‌کردند. یعنی علاوه بر گربه‌ها، یک حیوانِ دیگر هم بود که نوشته بود استفراغ نمی‌کند. الان هم خلافِ قوانینِ شخصی‌ام است که بروم دوباره جست‌وجو کنم ببینم آن یکی حیوانِ دیگر چی بود که بیایم این‌تو بنویسم. ولی بعد که این را نوشتم اگر یادم ماند می روم ببینم گربه‌ها پلک می‌زنند یا فقط همان گربه‌ي رویِ دیوارِ حیاط‌خلوت بود که بی پلک زدن زل زده‌بود به من (هزار بار دیگر هم بشود در این متن فقط از لغتِ زل زدن استفاده می‌کنم. آن‌جوری که گربه‌هه گردنش را کمی کج کرده‌بود و خیره شده‌بود، تنها لغتی که می‌شود برایش به کار برد همین زل زدن است. حتا همین خیره شدن هم زیادی خالی است. جوری زل زده‌بود انگار تعجب کرده)
بعد که دیدم پیشت پیشت کردنم جواب نمی‌دهد شروع کردم با صورتم اداهایِ وحشت‌ناک در آوردن و به این اداها کمی صدایِ خشن مثلِ این صداهایی که در فیلم‌هایِ زامبی و این‌جورچیزها شنیده‌ام هم اضافه کردم. رو گربه‌هه اثری نکرد. تکان هم نخورد. همون‌جوری که بود. البته باید حدسش را می‌زدم. تا همین دو سه سال پیش یکی از عادت‌هایم این‌بود که وقتی اعصابم خورد است یا وقتی خورد نیست و شب خوابم نمی‌برد و بی‌کار ام، بروم جلویِ یک آینه‌ای چیزی اداهایِ وحشت‌ناک و خنده‌دار و مسخره‌بازی دربیاورم و کمی وقت‌ام را این‌جوری بگذرانم. خودم از همه‌اش خنده‌ام می‌گرفت ولی یکی دو باری که رو بقیه امتحان کردم نه اداهایِ وحشت‌ناک‌ام ترساندشان نه اداهایِ خنده‌دارم خنداند. فوقش لب‌خندی از سرِ ادب و تعارف زدند و منم خودم را جمع و جور کردم. اداها رو گربه هم هیچ تاثیری نداشت. زل می‌‌زد و خسته هم نمی‌شد. انگار دارد آخرِ یک فیلمِ معمایی می‌بیند و تا چند ثانیه دیگر و بعد از نود دقیقه انتظار بالاخره صورتِ قاتل نشان داده خواهد شد و خواهد فهمید حدسش درست بوده یا نه. این‌جاش دیگر خیلی عصبانی شدم. از این که زل زده‌بود عصبانی بودم ولی از این عصبانی‌تر شدم که در این دنیا در حدِ پِر دادنِ یک گربه از رویِ دیوار هم عرضه ندارم. دست دراز کردم اولین چیزی که دمِ‌ دستم بود را بردارم. شامپوها و صابون‌هایِ رویِ کفِ گنجه بودند ولی این‌ها هم ممکن بود از لایِ پنجره رد نشوند هم این‌که اگر رد می‌شدند می افتادند تو خانه‌ی هم‌سایه‌هایِ پشتی و آن‌ها برمی‌گشتند می‌گفتند ساکنانِ خانه‌ی پشتیِ ما (چون ما هم برایِ آن‌ها خانه‌ی پشتی محسوب می‌شویم. برخلافِ جغرافیا که مثلن جنوبِ روسیه می‌شود شمالِ ایران و من وقتی بچه بودم  و این را فهمیدم برایم خیلی جالب بود) می‌گفتند ساکنانِ خانه‌ی پشتیِ ما که آن‌قدر بی‌صدا اند که آدم فکر می‌کند از روزِ اول اصلن مرده به دنیا آمده‌اند، حالا شروع کرده‌اند به طرفِ ما درِ شامپو و صابونِ سبز پرت می‌کنند. (خودشان دو تا بچه‌ی سه چهار ساله دارند که خیلی عصرها می‌آیند تویِ حیاط و بدونِ این که صدایِ بازیِ خاصی مثلن توپ بازی یا دویدن ازشان بلند شود همین جور الکی به صورتِ ممتد جیغ می‌زنند و دیوانه‌ ام می‌کنند. دو تایی با هم جیغ نمی‌زنند. اول یکی می‌زند بعد خفه می‌شود آن یکی شروع می‌کند جیغ زدن. دو سه ثانیه و این کار را یکی دو ساعتی ادامه می‌دهند. کاش منم بچه بودم می‌توانستم بروم تویِ حیاط جیغ بزنم. بچه که بودم نمی‌زدم. الان دل‌ام می‌خواهد. البته جیغِ خالی هم که نمی‌زدم فحش و داد و بی‌داد و این چیزها هم می‌کردم. فحش می‌دادم مردم نمی گفتند «بچه است دیگر». می‌آمدند دمِ درِ خانه به مادرم می‌گفتند «این بچه‌ی شما چرا این‌جوری است؟»)
خوش‌بختانه تو گنجه یک سنجاق‌قفلی هم بود که هم احتمالِ رد شدنش زیاد بود هم اصابتش به خانه‌ی پشتی‌ها حساسیتی برنمی‌انگیخت. سنجاق‌قفلیه را برداشتم پرت کردم طرفش و گربه‌هه سریع فلنگ را بست و جیم شد رفت پشتِ‌ دیوار.
چند روز بعدتر هم دوباره دیدمش. دوباره من در حالِ گرمازدایی و دوباره اون گربه در همون حالت همون‌جایِ لبه‌ی دیوار چمباتمه زده زل می‌زد به من. انگار منتظرِ شروعِ سانس از قبل نشسته باشد. ولی این بار اصلن عصبانی نشدم. لب‌خندی هم زدم و پرسیدم چه‌طوری که در پاسخ، گربه‌هه به زل زدنش ادامه داد. منم ول کردم و برگشتم سرِ خیس و خالی کردنِ سر و کله و تن و بدن‌ام زیرِ شیرِ روشویی. 
***
صبحِ امروز مادر را برده‌بودم یک جایی (غیر از جایی که خیلی از مردمِ شهر می‌روند) نمازِ عیدِ فطر. نزدیکش یک پارک است و طبقِ برنامه‌ریزیِ قبلی کتابکی را برده‌بودم که تو دو سه ساعتِ نماز و سخن‌رانی‌هایِ بعدش ول‌معطل نباشم و اقلن چارصفحه بخوانم. بختِ خوش‌ام، هوا خنک بود و من هم اولش یک نیمکتِ درست حسابی پیدا کردم که تو سایه بود و از بلندگوهایِ پارک که رادیو پیام پخش می‌کرد دور بود. رادیوپیام هم که به‌جایِ اخبار و آهنگ و ترانه مدام تیزرِ مزمز با صدایِ رامبد جوان می‌گذاشت. آخرش طاقت نیاوردم هدفون چپاندم و در حینِ خواندنِ کتابه آهنگ گوش دادم که صدایِ این کوفتی‌ها اعصابم را خورد نکند. من از هر صدایی که عاملش غیر از خودم باشد اعصابم خورد می‌شود. حالا صدایِ آدم باشد یا وانت‌هایی که طالبی و هندوانه جار می‌زنند یا صدایِ شخصیتِ «آزِر» در سریالِ دیلاخانم که شبکه‌ی جِم پخش می‌کند یا حتا بعضی‌وقت‌ها صدایِ پنکه‌ی اتاق‌ام که بنده‌خدا جورِ خنک کردنِ این ذهنِ تب‌آلود را یک تنه می‌کشد. («این ذهنِ تب‌آلود...» دقت کردی چه چیزِ قشنگی گفتم؟ «پنکه‌ی اتاق‌ام جورِ خنک کردنِ این ذهنِ تب‌آلود را یک‌تنه می‌کشد.» بنویسش اینو یه جا). خیلی خوب بود اگر بعضی اعضایِ بدن قابلِ خاموش کردن بود. یا حداقل درآوردن. مثلن یک وقت‌هایی آدم چشمش را در می‌آورد می‌گذاشت یه گوشه و در تاریکی می‌توانست درست حسابی ببیند تویِ «این ذهنِ تب‌آلود»ش دقیقن چی دارد می‌گذرد. و خب قاعدتن همین گوش از همه مهم‌تر بود. اگر فرضِ بالا عملی می‌شد، من خیلی وقت‌ها گوش‌هایم را در می‌آوردم که چیزی نشنوم و داد و قال و فحش و بدوبی‌راه‌هایی که همان ذهنِ تب‌آلود نثارم می‌کند را به شنیدنِ صدایِ یکی که تو تاکسی دارد با گوشیِ تلفنش حرف می‌زند ترجیح می‌دادم. یا این ارباب‌رجوع‌هایی که درست شدن کارشان دستِ من نیست ولی من باید جواب تلفن‌شان را بدهم و بگویم کارشان هنوز درست نشده و تو دل‌ام بگویم احتمالن هیچ وقت هم درست نخواهد شد.
هدفون را که چپاندم کتابه را هم بهتر خواندم. دور و برم مگس زیاد بود و هی رویم مگس می‌نشست. نگاه کردم دیدم ده بیست متر آن‌طرف‌تر دو تا مخزنِ بزرگِ تخلیه‌ی زباله‌ی پارک هست و اطرافش کلاغ و مگس جشنِ عیدِ فطر گرفته‌اند. آفتابِ خوبی هم آن‌جایی که این مخزن‌ها بود می‌تابید و خورد و خوراک‌شان را حسابی گرم می‌کرد. اعصابم از مگس‌ها خورد می‌شد و سعی می‌کردم بتارانم‌شان. نمی‌رفتند. یکی دو پکِ محکم به سیگار زدم فوت کردم دور و  برم گفتم شاید مگس از بویِ سیگار بدش بیاید. بدشان نیامد. آن دور و بر نیمکت زیاد بود اما کسی نبود که نشسته باشد و مگس‌ها بروند سراغش. من تک و تنها بودم و این‌ها هم خسته از آشغال، دنبالِ تنِ زنده می‌گشتند که رویش بنشینند و این‌ را هم نمی‌فهمیدند که دارند اشتباه می‌کنند.(دیدی باز چه چیزی خوبی گفتم؟ «دنبالِ تنِ زنده می‌گشتند و این را هم نمی‌فهمیدند که دارند اشتباه می‌کنند.» اینم بنویس بعد از اون). بالاخره یه‌جوری به مگس‌ها عادت کردم و برگشتم سراغِ کتابه. گفتم فکر کن این‌جا آفریقاست یا جنوبِ شرقیِ آسیا و مگس و پشه فراوان. ول کن بذار خودشان خسته می‌شوند می‌روند. 
منتها کسانی که خسته نمی‌شدند، افرادی بودند که از آن قسمتِ پارک رد می‌شدند و می‌آمدند از من نشانیِ مستراحِ پارک را می‌پرسیدند. اولش یک پسرِ ریشو با شلوار و پیراهنِ اتوکرده‌ی نونوارِ قهوه‌ای بود. احتمالن از دور که رد می‌شده صدایم زده ولی من که سرم تو کتاب بوده و گوشم به هدفون نشنیده‌ام. بعد مجبور شده بیاید نزدیک‌تر و جایی تویِ زاویه‌ی دیدم قرار بگیرد که من هم سرم را بالا کنم یکی از شاخک هایِ هدفون را از گوشم بیاورم بیرون و در جوابِ این‌که «ببخشید سرویس بهداشتیِ پارک کجاست؟» به آن طرف‌تر اشاره کنم و بگویم «این‌جاها نیست فکر کنم باید برین اون سمت». پسره رفت چند دقیقه بعدش پسرِ دیگه‌ای آمد که جوان‌تر بود و تی‌شرتِ خاکستری رویِ‌ شلوارِ جینِ خاکستری پوشیده‌بود. باز همان داستانِ زاویه دید و هدفون درآوردن و راه‌نمایی کردن تکرار شد. چند دقیقه بعدترش، از دستِ مگس‌ها و بی‌تمرکزی سرم را از کتاب بلند کرده‌بودم اما هدفون هنوز تو گوش‌ام بود، پسر اولیه را دیدم که تند تند راهی را که گفته‌بودم برود به سمتِ مخالف می‌دوید. نگاهی هم به من چپ چپ کرد و فهمیدم احتمالن راهِ مستراح را (این راهِ مستراح هم سجع داشت. مهم نیست اگه ننوشتی ولی یادت بمونه بد نیست. راهِ مستراح. حفظ کردنش آسون ئه. راهِ مستراح) اشتباه نشانش داده‌ام. بعد از این باز چند دقیقه گذشت و این‌بار خانم میان‌سالی که مانتویِ بلندِ خاکستری و روسریِ خاکستری پوشیده بود راهِ مستراح را ازم پرسید. این بار گفتم «نمی‌دونم خانوم ازاون باغ‌بونه بپرسین» خانومه به ساختمانی که در دید بود اشاره کرد و با لب‌خند گفت «قبلن اون‌جا بود ولی الان درشو قفل کرده‌ن». و رفت از باغ‌بون بپرسد.
دیگر از دستِ مگس‌ها و تنگ‌گرفته‌ها و آفتابی که داشت می‌گشت سوراخ‌ سمبه‌ی لایِ شاخ‌وبرگِ چنارهایِ بلند وقدیمیِ پارک را پیدا کند صاف بتابد تو صورتِ من خسته شدم. بلند شدم بساط را جمع کردم بروم یه جایی که خلوت‌تر و خنک‌تر و بی‌مگس‌تر باشد بنشینم. تویِ راه به این فکر کردم که مثلن یک فیلم‌نامه‌ای چیزی بنویسم راجع به یکی که تو موقعیتی شبیهِ من نشسته و مردم هی ازش نشانیِ مستراح را می‌پرسند. بعد مثلن فیلم جوری بشود که معلوم شود این یک تکه عن است که این‌جا نشسته. آدم نیست و به همین دلیل مردم فکر می‌کنند راهِ خانه را باید بلد باشد. مثلن زاویه‌ی دیدِ دوربین عوض بشود از دیدِ مردم یارو عنه را ببینیم که خب این خیلی خوب نیست. بهترش این است که متصدیِ دست‌شوییِ پارک بیاید کنارش رویِ نیم‌کت بنشیند بگوید چرا این‌جایی؟ چرا از دی‌شب که رفتی برنگشتی خونه؟ بعد آدمه که تازه فهمیده عن است با شرمندگی یک بهانه‌ای بیاورد و متصدیِ دست‌شویی هم با مهربانی عذرش را بپذیرد و باهم بروند دست‌شویی آدمه تو چال بنشیند و متصدی سیفون را رویش بکشد برود پایین. این‌جور تمام شدنش از آن قضیه‌ی تغییرِ زاویه دید بهتر بود.
در فکرِ همین جریانِ عن و متصدی و این‌ها بودم که تابلویِ سفیدی دیدم به شکلِ فلِش که رویش با قرمز نوشته بود «سرویس بهداشتی». درست در همان سمتی که به پسره‌ی لباس‌قهوه‌ای اشاره کرده‌بودم. خوش‌حال شدم که یارو را اشتباه راه‌نمایی نکرده‌ام فقط نفهمیدم چرا وقتِ دویدن چپ چپ نگاه‌ام می‌کرد. رفتم طرفِ راه‌رویِ سنگ‌چینِ وسطِ دوتا باغ‌چه که می‌خورد به «سرویس بهداشتی». چیزی در چنته نداشتم ولی گفتم هرچی هست را الان خالی کنم که بعد رفتم بقیه‌ی کتابه را در خلوت بخوانم مجبور نشوم باز برگردم. رفتم به نقشِ دومِ فیلم‌نامه‌ام که جلویِ در نشسته‌بود و با زبانی عجیب و غریب که شبیهِ فرانسوی بود با یکی حرف می‌زد دویست تومان دادم. روپوشِ پزشکیِ بلند و شلوارِ سفید پوشیده‌‌بود با چکمه‌هایِ بلندِ باغ‌بانی... بقیه‌ی ماجرا هم که (جز آن قسمت که وقتی رفتم تو مستراح مجبور شدم با شلنگ تکه‌هایِ گوجه و سبزی‌جاتِ اسهالِ نفرِ قبلی را بفرستم پایین) چیزِ خاصی ندارد و کاری است که همه روزی چند بار می‌کنند.
***
وقتی برگشتیم خانه اول رفتم دست‌هایم را شستم. مایعِ دست‌شوییِ تو پارک تویِ یکی از این ظرف فشاری‌ها بود. معلوم بود تهِ ظرفه درآمده و برایِ این‌که خالی نماند توش آب بسته‌اند. چیزی که از ظرف می‌آمد کف‌کرده و رقیق و بی‌جان بود. بعدش هم که تا موقعِ‌ برگشتن به خانه دست به نیمکت و درِ ماشین و هزارتا چیزِ دیگه زده‌بودم. تازگی‌ها این‌جوری شده‌ام. چندماهی است. وسواسِ شدید در موردِ تمیزیِ دست‌ها. فقط هم دست‌ها. تا یه ذره بالایِ مچ. درموردِ بقیه‌ی چیزها هیچ وسواسی ندارم و هم‌چنان کر و کثیف ام. ولی چند ماهی است که فکر می‌کنم هی چیزهایِ کثیف به دست‌هایم می‌چسبد. الان که دارم این را می‌نویسم با خودم می‌گویم این دیگر چه لوس‌بازی‌ای است؟ آن هم با این جمله‌بندیِ لوس و ننر «فکر می‌کنم هی چیزهایِ کثیف به دست‌هایم می چسبد». ولی واقعیت دارد. کثیفی را رویِ دست‌هایم نمی‌بینم ولی قشنگ جِرمِ سبک‌شان را احساس می‌کنم. جرمی که وقتی دست‌هایم را صابون‌مال می‌کنم و سفت و محکم (انگار دو تا دست با هم دشمنی دارند و دارند دعوا می‌کنند)  به هم می‌مالم و آب می‌کشم از رویِ دست‌هایم می‌روند و دیگر وزن‌شان را حس نمی‌کنم. 
دست‌هایم را که می شستم از لایِ پنجره نگاه کردم ببینم گربه‌هه هست یا نه. معمولن این ساعت‌ها همان‌جا بود. تو همان دو باری که دیده‌بودمش همین ساعت‌ها بود. ولی امروز نبود.