سه‌شنبه ۲ فوریهٔ ۲۰۱۰

Highlights

در سال‌های اول انقلاب اسلامی اکثریت مردم قانع شده بودند که انقلاب همه ساختارهایی را که می‌توانست منجر به استبداد و دیکتاتوری شود از بین برده‌است و من هم یک نفر از این جمع بودم. ولی الان چنین اعتقادی ندارم. امروز هم عوامل و ریشه‌هایی را که منجر به دیکتاتوری می‌شود می‌توان شناسایی کرد و هم مقاومت در مقابل بازگشت به این دیکتاتوری را که باید گفت مقاومت مردم میراث گران‌بهای انقلاب اسلامی است...

برای او [جنتی] مهم نیست که شایعات گسترده‌ای برای اعتراف‌گیری‌های غیر قانونی وجود دارد و برای او مهم نیست که این افراد ربطی به جریانات انتخابات ندارند . مهم برای او اعدام برای زهر چشم گرفتن است. او از قدرت تکوینی اثربخشی خون بیگناهان غافل است و نمی‌داند سیل خون شهیدان، رژیم شاه را از بین برد...

بنده امروز به شهادت رسیدن مردانی چون بهشتی و مطهری و دیگر شهدای انقلاب اسلامی را ناشی از ادامه ریشه‌های استبداد شاهی می‌دانم که هنوز بطور کامل از کشور ما ریشه‌کن نشده بود. به همین دلیل بنده اعتقاد ندارم که انقلاب به اهداف خود رسیده است...

آن قرائت از اسلام که مردم را خس و خاشاک و بزغاله و گوساله می‌نامد و مردم را قسمت قسمت می‌کند تا عده‌ای بجان عده‌ای دیگر بیفتند، متاثر از فرهنگ شاهنشاهی است. سزاوار بود که قوه قضاییه بجای اعدام چند جوان و نوجوان، که شایعات جدی در مورد نحوه اعتراف‌گیری از آنها وجود دارد، به این ریشه ها توجه می‌کرد...

امروز زندان‌ها را پاک‌ترین فرزندان ملت پر کرده‌اند؛ از دانشجویان و اساتید و دیگر اقشار. مطابق فرمول‌های مندرس شده‌ای به دنبال پرونده‌سازی برای آنها هستند با پرونده‌هایی مالی یا جنسی یا جاسوسی...

الان به طور واضحی دیده می شود که زور مجلس در مواردی که جزء وظایف آن است به دولت نمی‌رسد. این فقط گفته مخالفان دولت نیست. اصول‌گرایان منصف و آگاه از این مسئله می‌نالند. عدم پاسخ‌گویی در موارد اعلام شده دیوان محاسبات عمومی، روشن نبودن نحوه فروش نفت و شیوه های هزینه کردن آن، بی اعتنایی به برنامه چهارم و ویران کردن دستگاه برنامه‌ریزی برای فرار از حساب و کتاب و الخ موارد بسیار روشنی از برگشت ما حتی به ماقبل پهلوی ها است...

امروز کسانی که مسئول شوربختی مردم و عقب‌ماندگی ملی ما هستند و کسانی که مسئول تورم و بیکاری و ویرانی اقتصاد کشور هستند، مسئول تعطیلی پروژه‌های بزرگ و عقب‌ماندگی ما از رقیبان در منطقه هستند، با تزریق مسکّن‌ها و سیاست‌های بی‌سروته ولی عوام‌فریبانه سعی می‌کنند از این وضعیت استفاده کنند. کافی است ببینید باسهام عدالت و حقوق بازنشستگان و شیوه غلط اجرای اصل ۴۴ چه بلایی به سر مملکت آورده‌اند. سرنوشت برنامه چهارم و بودجه سال آینده مایه نگرانی جدی است...

توصیه من به طرفداران جنبش سبز آن است که تمایز خود را با بقیه مردم، چه کم و چه زیاد ،کم کنند. این نهضت از میان مردم برآمده و متعلق به مردم است. همه به شدت باید مراقب اعتقادات، مقدسات و عرف و هنجارهای جامعه باشند. اما هدف نهایی خودمان را درهیچ مرحله ای نباید از یاد ببریم و آن ساختن ایرانی پیشرفته و مستقل و آزاد و متحد است. این هدف تنها با همکاری همه زنان و مردان و همه اقشار ملت و همه اندیشه‌ها و سلیقه‌ها امکان‌پذیر است...

http://www.kaleme.org/1388/11/13/klm-10327

یکشنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

صدایِ دختره می‌لرزد. حرف‌هایِ برادرش تو دادگاه را می‌گوید صداش می‌لرزد. نمی‌خواهد بغض خراب شود رو سرش جلو دیگران. دارد یک جایی بالا را نگاه می‌کند و لب‌هایش را می‌گزد گریه‌ش نگیرد. پدرش را قبلن کشته‌اند حالام مادر و برادرش زندانی. دست بر نمی‌دارد غصه از سرِ بعضی زندگی‌ها. صابخونه شده این مهمان که قرار بود یکی دو روز بیاید برود. بر کارِ جهان عدالتی اگر مستقر هست چرا التفاتی به آن‌ها که دنبالشن نمی‌کند. انتقامِ آدم مظلوم‌هایِ قصه را کی می‌گیرد. چه قدر مانده تا آخرِ فیلم که خیر شود، عروسی شود عاقبتِ ما عزاداران. آن‌قدر طول نکشد که دل‌ها سیاه شود از کینه‌ی زندگی.

پنجشنبه ۲۸ ژانویهٔ ۲۰۱۰

خیال نکنید این چوبه‌ی دار امن می‌آورد برای فردایِ شما. هر خونی که بریزید تا خونِ‌تان را نریزد سرد نمی‌شود. هر گلویی که بفشارید تا نفس‌تان را نگیرد ساکت نمی‌ماند. این‌ها که می‌کشیدشان وظیفه‌ی ما را سنگین‌تر می‌کنید آینده‌ی خودتان را سیاه‌تر.

شنبه ۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰

شماره‌ی بیست‌ونهمِ پرونده و بازگشتِ خونه‌ی مادربزرگه شاه‌کارِ جاویدانِ آرش آریان

(شماره‌ی قبلی رو بد موقعی منتشر کردی. )

پنجشنبه ۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰

سخت نیست حدس بزنیم چی می‌گفتی اگر این روزها بودی. کدام طرف را می‌گرفتی و به کی می‌توپیدی. عکست را کجاها ممنوع می‌کردند و کجاها چاپ نمی‌کردند مصاحبه‌ای ازت. ببین تو ایران مردن عزت‌مند می کند آدم را. آن‌که مرده، دیگر ساکت است. کاری ازش برنمی‌آید. موضعی نمی‌تواند بگیرد. ضرری ندارد. مشکل زنده‌هان. دردِ سر گلویی ست که بتواند فریاد بزند. مشتی که بتواند گره شود. قامتی که بایستد و جز به زیرِ خاک خم نشود. آدمِ زنده یا خودش را می‌گذارد در معرضِ فروش یا باید به سختی زنده بماند. این روزها که «جهان‌پهلوان» به دوایی‌ها می‌گویند تو اگر زنده بودی «غلام‌رضا تختی کشتی‌گیرِ اسبق» می‌شدی.

چهارشنبه ۳۰ دسامبر ۲۰۰۹

آقای مخمل‌باف. آقایِ فیلم‌ساز، قصه‌نویس. به خدا این قصه نیست که هرروز هرجور که خواستی بنویسی‌ش. این لحظه‌هایِ زندگیِ ماست. ریختنِ هر قطره خون سرنوشتِ‌مان را عوض می‌کند. «اگر خامنه‌ای جنازه‌ها را پس ندهد...» مالِ طرحِ داستانی است نه جانِ مردم. الان مثلِ دورانِ شما نیست. آن‌وری ها دارند چاقو می‌زنند. به قصدِ کشت هم می‌زنند. بیست سال بعدِش هم نمی‌روند سراغِ قربانی بگویند ببخشید. هزار بار ثابت کرده‌ای بلدی جوری آگهی بدهی که بازی‌گر برایت صف بکشد. این‌بار را گاهی رها کن. این بار تفنگ، واقعی ست. دو انگشتِ دستِ خودت نیست که الکی بزنی و این‌ها الکی بیفتند. می‌افتند پا نمی‌شوند دیگر. وقتی قصه می‌سازی از اعلامیه چشم‌هایت را باز کن اقلن.

سه‌شنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۰۹

قرعه‌ی سختی افتاده به نامِ ما. نسل‌هایِ پیش مشت بر تنِ این دیوار کوبیدند و شکست خوردند. مردند، رفتند و وظیفه برایِ ما ارث گذاشتند. ناچارمان کردند از بردن. ناچارمان کردند تاریخ را نجات دهیم از دستِ دروغ. آخرین امیدواریِ این سرزمین شدیم. آخرین نسل که مگر بتواند روشن کند آینده را. خسته ایم. عصبانی و کلافه ایم. خبر و بی‌خبری‌مان جز درد نیست و با این همه باز باید واستیم. تا آخرش یا تا آخرین‌مان باید واستیم. باختن و مرگ، فرق‌مان ندارد. ببازیم حسرت می‌کُشدمان. ببازیم تاریخ را گزارش‌نویسانِ کیهان و تلویزیون می‌نویسند. ببازیم کو تا امیدی دوباره جوانه بزند از میانِ نفرینِ خاکِ ایران. نترسیم از های و هوی‌شان. نترسیم از زدن و بردن و کشتن‌شان. از لشکرسازی‌شان به عشقِ آن منفور. سلاحِ آن‌ها چوب است و گلوله. چوب می‌شکند، گلوله تمام می‌شود. حواس‌مان نیست به اسلحه‌ی خودمان. جان گرفته‌ایم تویِ مشت هرکدام از این روزهایی که خودمان هم شوخی‌شوخی بهش می‌گوییم اغتشاش. جان که تمام نمی‌شود. زندگی که ته نمی‌کشد. داریم اغتشاش می‌اندازیم به جانِ زندگی‌مان که یک روز به نمایندگی همه‌ی اعدامی‌ها زندانی‌ها تبعیدی‌ها، به جایِ همه‌ی افسردگانِ حسرتِ آزادی نفسی چاق کنیم و لب‌خند بزنیم که «بالاخره تمام شد».