دوشنبه ۲۷ فوریهٔ ۲۰۱۲

این خود داستانی ست. داستانِ مردمی که آن صباحِ گردِ هم به خیابان شدن‌شان گذشته بود و دیگر شب بود و به کنجی خزیدن و خیره به چه باید کرد، زل به ظلمات زدن. رهبران اسیرِ چاردیوار و رهروان ناامید از بهار. از آتشِ آن ماه‌ها نبرد، آهِ دل‌هایِ سوخته برجا مانده‌بود و کسی را جز چند کلمه یا عکسی بر دیوار که نشانِ پسندِ دیگر دل سوختگان بگیرد، نایِ مبارزه نبود. جنگ را دوباره آنی راه انداخت که منصبی داشت و دستِ پشتِ پرده‌ای بود به کارِ پرده درآمده. نمایش را خوشایندِ مردم دیدند گفتند خوشی بر اینان حرام، جدایی را تنها بر پرده نشان نمی‌دهیم. رقیبی تراشیند کوته‌قامت و بردوش بلندش کردند بلکه سر به شانه‌ی این رعنا بساید. خواستند اقبال سرشکن شود و نظر دودویِ تردید بزند میانِ این و آن. نوروز بود و چشمِ مردم روشن به سبزینگیِ زمین. کسی به خاطر ندارد کی اولین بود که برخاست. وقتی همه به دنبالِ آن اولین برمی‌خیزند، وقتی نشسته‌ای نماند، اولین برخاسته به یادِ کس نمی‌ماند. بنایِ مردم دوباره گردِ هم آمدن بود، جدایی وصال آورد. این بار میدانِ در آرزویِ آزادی نه، پرده‌ی نمایش قبله‌ی طواف شد. این پرده مردم را که نیت به سبز ماندن کرده بودند خوش آمد. از دروغ می‌گفت و از حق می‌گفت. به دامِ دروغ چگونه می‌افتد و زیرِ غبارش چگونه تن به قضا می‌سپرد. مردمی که سرپنجه به زمین زدنِ دروغ افکنده بودند را هشدار می‌داد مبادا خود تسلیمِ زورِ فریب شوند و دل از راهِ خود برگیرند. برایِ رقیب خرج‌ها کردند و تماشاچی به ترفندها آوردند. ترفندِ جدایی صداقت بود، که آینه جز به نقشِ راست دیوارنشینِ هر منزل نمی شود.اجتماعِ مردم دوباره خارِ چشمِ مردم‌ستیزان شد. پسندِ ناهمزبانان بهانه کردند و مدعی شدند چهره ی این شهرِ دوده زده‌ی مهِ رنج گرفته را سیاه نمایانده. حسادت را قالبِ بیانیه و نامه‌ی تشویق، خطابِ در کردند که دیوار بشنود این ناکسان مشرفند بر نااستواریِ دوروزه دولت‌شان. گوشِ مردم بدهکارِ حرفِ زور نیست. نظرِ مردم بر آن بصر نیست که نگران‌شان نباشد. زور به زورمندی زنده است، حق به دل. منزلِ دل را به زور نمی‌شود سلطنت کرد. دروغ‌گو رسواست نزدِ صاحب دل. خوشایند از سخنِ حق، اسیرِ ناهم‌زبانی نمی‌شود. همه دل می‌دهند. همه قدر می‌دانند و سپاس می‌گویند. این جایزه‌ها لعاب از طلا و نقره دارند. باطن، همه در پیِ راستی اند جز همانان که از به کجی بردن منفعت می‌جویند و دستِ روزگار مقدرِ احوالِ دنیایشان کرده‌است.

این از اول خود داستانی بود. داستانِ مردمِ امید مرده بود در مصافِ دشمنانِ امید. سپیده‌ی امروز پایانِ داستان را خوش رقم زد. این جمعِ کثیر روزها بود چنین گردِ هم شاد نشده بودند. چنین غره و مفتخر به «خود»بودن. شاید از همان روزها که عکس‌شان عکسِ اول جهان بود و اسمِ کشتگان‌شان وردِ زبانِ ناهم‌زبانانی که خیال می‌کردند این مردم مسمومِ دروغند.امروز همه مفتخر از ما بودن پس از این همه نامرادیِ روزگار فریادِ شادی زدند.

باشد که این جوانه پیکِ بهار شود

دوشنبه ۱۴ فوریهٔ ۲۰۱۱

امروز، هم زد و هم برد. وحشی و سردرگم و عصبی بود. حق دارد. انگار کن دندانت خیلی وقت درد می‌آمده. عذابت می‌داده. شب خواب می گرفته ازت روزگارت را سیاه می‌کرده. زور می‌زنی دوا دکتر و مسکن و مخدر بلکه ساکت شود. بلکه دوباره زندگی‌ات همان راهِ به خیالِ خودت مطمئنِ پیش را ادامه دهد. ساکت می‌شود. دردش کم می‌شود.دوست داری فکر کنی تمام شده. ولی ترسش همیشه هست. ترسش هست که نکند روزی دوباره برگردد. کابوسِ شبش هست. عذابِ تویِ خواب. خیالش ولت نمی‌کند. هرچه خودت را این ور آن ور پرت کنی که تمام شده دیگر درد نمی‌گیرد دیگر هیچ‌وقت عذابم نمی‌دهد، باز آن جا تهِ ذهنت این لکه‌هه هست. بهت چسبیده. تا یک روز می‌رسد نیمه‌شب از کابوسِ درد بیدار می‌شوی. فکر می‌کنی این هم باز از همان خیال‌هاست. ولی نیست. بیدار شده‌ای و باز هم دردت می‌آید. بدتر هم شده. چرک تمامِ صورتت را دارد از کار می‌اندازد. حرص می‌خوری. وحشت برت می‌دارد. وحشتِ این که هیچ‌وقت دیگر خلاصِ درد نشوی. تا آخر باهات بیاید. دیوانه می‌شوی.
آن مرد امروز عصبی بود. دندان دردش برگشته. چرک تمامِ این تنه‌ی فاسد را برداشته دیر شده دیگر. در کابوس بیدار بمان. چه کنیم اگر سهمی از این کابوس هم به ما می‌رسد. یک روز از پا می‌اندازدت و آن روز ما می‌مانیم و رویای‌مان.

جمعه ۱۱ فوریهٔ ۲۰۱۱

مصر امشب از یک پله‌ی بلند بالا رفت و حالا مانده ارتش هم بعد از این دورانِ انتقال دلش بیاید تختِ صدارت را ول کند برگردد پادگان تا کلن بساطِ استبداد از آن‌جا برچیده‌شود. خیال می‌کنم ما مانده‌ایم و حوض‌مان. هنوز کلی مستبد در جهان باقی ست ولی این دو هفته آن‌قدر همه مصر مصر کرده‌اند و عاقبتش هم ختم به تحریر شده بالاخره که احساس می‌کنم تنها جا مانده، ما ایم. دور از واقعیت هم نیست. صد و خورده‌ای سال سابقه‌ی مشروطه‌خواهیِ را هیچ کشوری ندارد. افتخار هم ندارد البته. آزادیِ ما هر از چندی یکی زده و بعد برایِ مدتِ مدیدی سه چهار تا خورده. زخم و زیلی و پیر و فراموش‌کار و گیج و خسته است. آدم یک‌بار نمی‌رسد دو بار نمی‌رسد. نمی‌شود که این‌همه نرسد و باز عینِ روزِ اول قبراق راه بیفتد از تبریز که در تهران پرچمش را ببرد بالا. امیدواری اولش بچه است گول می‌خورد. دو بار که دید تهِ کوچه دیوار است سرش را می‌اندازد پایین راهش را می‌کشد می‌رود و طول می‌کشد سخت است دوباره بشود برش گرداند. هی نسل عوض شود و هر نسل بشورد و آخرش چند تا بکشند چندتا بندازن زندان چندتا فراری بدهند و هرکه جز این را هم مایوس و بی‌حوصله و افسرده و منزوی کنند همه‌چیز از هم بپاشد.
دوشنبه روزی نیست که بشود حکومت را در خیابان ماند و ساقط کرد. این جا مصر نیست که ارتشش دل از استمرارِ حکومتِ مبارک خوش نداشته‌باشد یک گوشه بایستد مردم کارشان را بکنند و نهایتِ نقشی که برایش در تاریخ بنویسند مدارا کردن باشد. نه کودتا و نه سرکوب. این‌جا نظامی‌ها هم جزئی از فسادِ حکومتند. از این فساد ارتزاق می‌کنند و جاده و برج و سد و کارخانه در مناقصه به یغما می‌برند. خانواده‌شان، زن و بچه‌شان، کس و کارشان زار و زندگی از همین آمیختگی به همزده‌ اند. معلوم است که باید برایِ حفظِ‌ این موقعیت جان هم بکنند. این که می‌گویم حالِ فرماندهان و سرهنگان و بالادستی‌هاست. وگرنه افسران و سربازان که به حکایتِ افسانه‌ی گوله‌برفِ رضاشاه فوقش دست‌شان به نون‌خورده‌هایِ تهِ این سفره برسد. نظامی‌ها دوشنبه دربرابرِ ما می‌ایستند. سفت هم می‌ایستند. مثلِ عاشورا و نه مثلِ بیست و پنجِ خرداد و روزِ قدس. ما نمی‌توانیم دوشنبه نظام را اسقاط کنیم به قولِ اونا. حکایتِ‌دوشنبه فرق دارد. می‌خواهیم برویم تو چشم‌ها‌شان نگاه کنیم و بهشان بفهمانیم عقب ننشسته‌ایم. آن‌ها اگر دل به داغیِ گلوله خوش کرده‌اند ما هم بر دل‌های‌مان داغ داریم. چه داغی سوزان‌تر از داغی که بر دلِ مادرِ آرش صادقی نشست و دقش داد؟ جگرخراش‌تر از زخمی که به روحِ خانواده‌ی این اعدامی‌ها زدند زخمِ کدام گلوله؟ این‌همه بیرون و تویِ زندان زجر داده‌اند چی بالاتر از آن می‌خواهند سرِ ما بیاورند؟ سرِ هرکدام از خبرهایی که در این چندوقت خوانده‌ایم فریادی در گلوی‌مان شکسته. یا بغض و اشک شده یا زیرِ لب فحشی و نفرینی و همه‌ش آخرِ شب تویِ رختِ خواب آهی، که خدایا به فریاد برس.
دوشنبه روزِ رساندنِ صدایِ این فریاد به گوشِ خداست. روزِ بیرون ریختنِ این‌همه داد است که یک سال است نزده‌ایم. روزی ست که فریادمان، دلِ آن به زندان‌شدگان را شاد می‌کند. امیدوارشان می‌کند. دیگر نمی‌ترسند فراموش شده‌باشند. دیگر وقتی بازجو می‌گوید همه چیز تمام شده و تو تنهایی، تردید نمی‌کنند در پوزخند زدن به حرفش. دوشنبه آن‌ها که کسی را این یک سال و نیم در بهشت زهرا جا گذاشته‌اند وسطِ اشک، لب‌خندی هم می‌زنند. صبر می‌کنند تا پنج شنبه بشود بروند سرِ مزارِ عزیزشان و برایش تعریف کنند که مردمِ این بالا از کشته‌شدن می‌ترسند. از زندان افتادن می‌ترسند ولی یادشان نرفته که تو هم می‌ترسیدی اما جلو رفتی. یادشان نرفته که چکمه‌ای رویِ گلوشان است که اگر از فشارِ ناگهانش بترسند و تقلایِ رهایی نکنند، ذره‌ذره فشار بیش‌تر می‌شود و یک شب تویِ یک خوابِ عمیق بالاخره خفه‌شان می‌کند.
دوشنبه روزِ داد کشیدن است. داد کشیدن هدف نیست. وسیله‌ای ست برایِ داد ستاندن.

پی‌نوشت: فرجامی گمان کنم در وبلاگش دعوت به خشونت کرده‌بود. گفته‌بود بشکنید و بسوزانید و اگر کسی دست‌تان افتاد بزنیدش و مدارا نکنید آبش دهید ول کنید برود...
باشد. اگر خواستید حرفِ فرجامی را گوش کنید. ولی فراموش نکنید هم‌قطارانِ آن آدم هر لحظه اراده کنند می‌روند سراغِ کسانی که دست ما کوتاه است ازشان. می روند از سلول بیرون می‌کشند و انتقامِ آنی را که ما زده‌ایم از او می‌گیرند. فراموش نکنید عزیزان‌مان را گرویی نگه داشته‌اند که هر چَکِ ما به صورتِ یکی از این گروگان‌گیرها مشتی می‌شود و لگدی بر صورت و پهلویِ گروگان‌ها. می‌خواهیم جمعه‌الوداعِ استبداد روزِ وصالِ همه باشد و کسانِ کمی باشند که پیروزی را از آسمان تماشا کنند.

شنبه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۱

آن‌روز گودر نوشته بود نازنین خسروانی سردش بوده این شب‌هایِ اوین. حتمن خیلی‌هایِ دیگر هم. ما وسطِ شهریم. خیلی سرد است. اوین بالاشهر است. دیده‌اید؟ بالایِ درکه. وسطِ آن تپه‌ها. کی گفت برین اون بالا زندان بسازین؟ قحطِ جا که نبود آن زمان. می‌رفتید یک قبرستانِ دیگر که این‌قدر سرمایش سرد نباشد.
ناخوش ام. احساسِ شرمندگی می‌کنم. بیش‌تر از هر چیز به خاطرِ ناامیدیم احساسِ شرمندگی می‌کنم. دشمن شاد می‌شویم. این را به قولِ خودتان «هم‌خوان» نکنید. خدا از هرچی ظالم هست نگذرد. این شترِ کوفتی کی درِ خانه‌اش می‌خواهد بخوابد؟

سه‌شنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۱۰

خبرها را می‌خوانید یا نه؟ یا ول کرده‌اید دنبالِ بنزین و یارانه و قهوه‌ی تلخ و جوک‌هایِ سیاسی اید؟ خبر دارید هم‌چنان دارند بچه‌هایِ مردم را می‌گیرند می‌ندازن زندان؟ خبر دارید از این‌ها که از پارسال تا حالا رنگ جز خاکستری دیوار سلول ندیده‌اند؟ این اسامیِ بازداشت‌شده‌هایِ هر ماه را می‌خوانید که هر دفعه پروپیمان تر می‌شود. نشسته‌ایم کنجِ سرخوردگی و بدبختی و ناامیدی و مهاجرت همه‌چی را سپرده‌ایم دستِ این‌‌ها. چیزهایی که حق‌شان نیست دست‌شان باشد. لیاقتش را ندارند. مالِ این‌ها نیست. مالِ ماست. گروییِ چی دیگر نگه داشته‌اند ازمان. مگر چیزی باقی مانده جز یک لقمه نون از سرِ منت که همین را هم می‌خواهند ندهند. چه کار می‌خواهیم بکنیم با این؟ می‌خواهیم همین جور بنشینیم یک چیزی پیش بیاید. «لایغیر بقومٍ...» را الکی نگفته. پس‌فردا تو چشمِ این‌ها که دربند شدند این‌ها که کشتندشان چه‌جوری قرار است نگاه کنیم. بگوییم ببخشید تا نوبتِ شما بود هزینه دادن می‌صرفید به ما که رسید دیدیم داریم زیادی هزینه می‌دهیم بی‌خیالش شدیم؟ خونِ ما رنگین‌تر از شما اقبالِ مان بلندتر که گیر نیفتادیم.

نمی‌دانم قرار شود چه کار کنیم بهتر است. به خیابان اگر قرار است، برویم. شعار اگر قرار است، بنویسیم. این روزنامه‌ی کلمه را اگر قرار است، پرینت بگیریم جا بذاریم. نمی‌دانم هرکار می‌کنیم جا نزنیم. ول نکنیم. خسته نشویم. تقلایِ این‌ها ذلیل است. صدا کلفت می‌کنند که سرها پایین بیفتد. چنته خالیست. به وقتش معلوم می‌شود چه‌طور وا می‌دهند. یک هفته ست هرروز گنده‌گوزی می‌کند و زور می زند صدایش نلرزد نفهمند مثِ سگ ترسیده بوده. ما ول کرده‌ایم این‌ها رها نمی‌کنند هنوز جان می‌کنند خودشان را ثابت کنند. می‌گیرند، ادعا می‌کنند، خرج می‌کنند، برنامه می‌ریزند. تانک‌هایِ آمریکا خیابان‌هایِ بغداد را بالاپایین می‌کرد یارو می‌گفت شکست‌شان داده‌ایم. از این زرهایِ مفت زیاده زده در تاریخ هرکس پایه‌هایِ تختِ صدارتش به نسیمی می‌لرزیده.

هر کار قرار است زودتر بجنبیم. سالِ صبر و استقامت چند ماه دیگر تمام می‌شود.

شنبه ۷ اوت ۲۰۱۰

رمضان در راه، شما به پیشواز رفته‌اید. روزه به نیتِ آزادی زود قبولِ حق می‌افتد. اندکی از مردمِ این بیرون هم امروز به یادتان لب به خوراک نزدند. صبحانه غم خوردند ناهار حرص افطار به اشکِ چشم کردند. بعضی دیگر هم گفتند یادشان سبز روزه کارِ ما نیست. ولی به خدا همین‌ها هم جز دودِ سیگار چیزی از گلوشان پایین نرفت. سرِ سفره گفتند کوفت بخوریم حلال‌تر است از این لقمه. کفاره‌ی این روزه‌خواری داغِ شرم می‌نشانند بر پیشانی. غذاشان را بخشیدند به یکی دیگه رفتند گوشه‌ای «ای خدا ای خدا» دم گرفتند.

انصاف کن خدا. افطارشان ده به رهایی. وصل کن صد سال ربنا خواندن را به دعایِ سحر. تقاصِ هفت پشت گرفتی از این ملت.

دوشنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

رضا خوش‌نویس می‌فهمد خانِ مظفر دست بر هزار شاخه دارد. می‌فهمد اراده، اراده‌ی اوست که این‌چنین شهر را آشفته. می‌فهمد عروسکِ چه خیمه‌‌شب‌بازی‌ای بوده آن سال‌هایِ رضا تفنگ‌چی. می‌فهمد مشقِ بازی سیاه‌تر از این حرف‌هاست که بشود به قلم و دوات خطش زد. ناامید می‌شود. خسته است. دل به چیزی دیگر خوش ندارد. رویِ تراسِ گراند هتل می‌ایستد. دستی هلش می‌دهد پایین و سنگ فرشِ لاله‌زار سرش را می‌شکافد. این آخرین صحنه‌ی هزاردستان است. فیلم به سیاهیِ تصویر تمام می‌شود. رویِ سیاهی، علی حاتمی آرام و به خطِ نستعلیق می‌نویسد: «ید الله فوق ایدیهم» با سبز می‌نویسد.